تبليغاتX
کوه ها باهمند و تنهایند

کوه ها باهمند و تنهایند

همچون ما باهمان ِتنهاهایان...
نمی خواستم......

میخواست.........

میخوام.........

نیست.

 

 

این قصه ی عشق و عاشقی ِ......

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 17:54
کم کم عادت کرده بودم ..... به اینکه برام وقت نداشته باشه... به اینکه بهش اعتماد نکنم...... به اینکه بدونم به جز من هستن تو زندگیش.......

ولی فقط چند ماه اونم به خاطر عشقی که داشتم موندم......

مرد مرد مرد مرد مرد مرد مرد مرد ِ نامردِ من........

 

 

پ.ن : از زبون همه زنها نوشتم!!!!!!! مخصوصا اونایی که نمیتونن بذارن و برن!

پ.ن۲:شاید مربوط به زندگی شخصیم نباشه ولی هر روز چهره کبود زن رو میبینم و میدیدم......

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:27
چی بگم ؟؟؟؟؟

نمیخوام تموم بشه وبلاگم....چون چیزی که تموم بشه انگار نبوده......

.

.

.

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست.....

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 13:56
1
 

 

آسمان

هرجا همین رنگ است؟؟؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:20
من نیز دل به باد دادم هرچه باداباد
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 13:18
به مستوران مگو اسرار ِ مستی

                                        حدیث جان مپرس از نقش ِ دیوار

--------------> کنکور خیلی مزخرف میشه وقتی همه ازت انتظار دارن.

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:32
شده ام پریشان تر از

گیسوان دختر شرقی

در باد...........

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:40
این طایفه از مرده ستانند غرامت..........

 

 

------|>میخوام اتیش  بسوزونم حتی اگه خودمم توش بسوزم مهم نیست......

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 10:35
آزادی مثل هواست

لازم نیست اونو بشناسی....

فقط باید توی اون نفس بکشی....

 

پا نوشت:"من ِ او" رو خوندین؟؟؟اگه نه حتما بخونید

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 17:29
تنهایی بهای سنگین زلال ماندن است...

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 8:59
از جنس آتش و باد

این ماییم. من. خانم ب. خانم الف. زنانی از جنس ما. این ماییم که در این جامعه با تمام فرهنگ پدرسالار وحشتناک-قدرتمندش به دنیا آمدیم، که با این فرهنگ بزرگ شدیم، که آموزه هایش کلیشه هایش ارزش هایش تقدس هایش با گوشت و خون مان عجین شد. که بزرگ شدیم، چشم باز کردیم، تازه و تازه تر دیدیم و شنیدیم، تازه شدیم، با آزادی و آگاهی انتخاب کردیم که تفاله ی جامعه ی مردسالارمان نباشیم. که متفاوت شدیم با آن چه ازمان انتظار داشتند باشیم و با آن چه اکثریت بودند. عوض شد و عوض کردیم آن چه که قابل تغییر بود، اما نتوانستیم و نمی توانیم از تمام شاخه های آن پیچک دست و پاگیر ببریم.

 

چیزهایی ماند، می ماند؛ در آن اعماق - بیشتر ناخودآگاه که گاهی می شود با جراحی ذهن بیرون اش کشید و گاهی نه، لردهایی ته نشین شده در پنهانی ترین لایه های وجود، میراث هزارهزار سال آن پیچک لعنتی. از آن ها که درست وقتی فکرش را نمی کنی، درست سر پل خربگیری، یک هو سبز می شوند و می چسبند بیخ گلویت و علی رغم تمام تعقل ات و تمام منطقت و آگاهیت و دانش ات و انتخاب ات، همان کلیشه های قدیمی را به ات تحمیل می کنند. دست خودت نیست، می دانی بد است، بیمار است، نمی خواهیش، انتخاب اش نکرده ای، با تمام سیستم زندگی و فکر و اعتقاداتت ناسازگار است، ولی لعنتی آن چنان عمیق چسبیده و آن چنان قوی خواسته هایت را جهت می دهد که زیر بار تعارض تمایلات موجود اجتماع پذیر شده ی درون ات - که تمام آن ارزش ها به وجودش رسوخ کرده - و اعتقادات و باورها و خواسته های فعلیت، و زیر بار احساس گناه از این که چرا می خواهی آن چه را که خواستن اش را تحقیر می کنی؛ له می شوی.

 

دوستی داشتیم که متریالیست سفت و سختی بود و تقریبن بی اعتقاد به همه چیز، اما بزرگ شده در یک خانواده ی مذهبی. می دانست این حرف و این منطق و این خواسته به هیچ جای باورش و فکرش و اعتقادش مربوط نیست و بلکه متعارض است اما می گفت دوست ندارم همسرم با مرد غریبه روبوسی کند. می گفت چه کنم، می دانم اعتقادی ندارم، اما این طور بزرگ شده ام. این طور راحت ترم.

 

این ماییم. دخترانی که هر بار از پنهان شدن در آغوش مردی، از نمایشی از قدرت و توانایی و اقتدار از پارتنرشان، از بوسه ای هالیوودی با فاعلیت مرد، از سپردن کارها به مردی که اداره شان کند، از تصویر کلاسیک مردانه، از الگوی قدیمی و هژمونیک مردانگی لذت می برند، احساس گناه می کنند از داشتن ریشه هایی چنین مردسالار. که هر بار از یک مرد کلاسیک ساخته ی آن فرهنگ خوش شان آمد فحش دادند به خودشان و مجبور شدند از دل-خواسته بگذرند. که توی اندک مردهای روشن فهیم غیرمردسالار گشتند دنبال نشانه هایی اندک و ظاهری از آن ابرمرد اسطوره ای که دل شان را خوش کند و آرامش را هدیه کند به دخترک صورتی پوش درون شان که عمری می برد تا بتواند صورتی ها را از تن درآورد و رنگ خودش را پیدا کند. که پارتنرهای پرفکت معقول منطقی دوست داشتنی را رها کردند فقط چون زن سنتی درون شان را نمی توانستند ارضا کنند. ماییم که عقل مان یک چیز را انتخاب کرد و روان مان آن قدر قوی نبود که بتواند پا به پای انتخاب مان بیاید. ماییم که گذار می کنیم از مادران مطبخ نشین مان به دختران آزاد جسور رها از پیچک مان، و در این گذار خودخواسته می پیچیم و می تابیم و همان قدر رنج می بریم که لذت. شاید بیشتر.

این ماییم. از این جا رانده و از آن جا مانده. در گذاری خودخواسته و ضروری و گزیرناپذیر. چوب دو سر طلا. ناتوان از تحمل الگوی کلاسیک مردانگی و در عین حال عاجز و کلافه از گاهی اوقات ته دل خواستن اش، اقلن خواستن آن اندک خصایص دوست داشتنی غیرآزارنده که بدبختانه علی رغم بی ربط بوده گی انگار فقط در فرهنگ مردسالار می توانند تولید شوند.

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 14:29
هنوز هم ذهن من
در پس غبار گذشت زمان
می نگارد چهره ات را
و قلب من در شوق دیدارت می تپد
هر چند فرسنگ ها از تو دورم
ولی باکی نیست
من به فردائی می اندیشم
که عطر دل انگیز حضورت
مرا اسمانی نماید
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 14:16
من انسانم؟؟؟؟؟

اگر به خانه ی من آمدی!...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم

یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند.

یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا

یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم.

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است .

قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم

پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم راباد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود.

صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه میزنندم بغضم را در گلو خفه كنم.

یك كپی از هویتم را هم می خواهم برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیرتقدیمم می كنند .

تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!

و سر آخر اگر پولی برایت ماند...برایم یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....ورویش با حروف درشت بنویسم "من یك انسانم"..." من هنوزیك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم"!!!

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 14:47
من زنم.....
جلویم را می گیری. با خشونت نگاهم می کنی. دستت را دراز می کنی و مقنعه ام را به جلو می کشی می گویی آفرین اینطور بهتر است...بعد با نگاهت مانتوم را وجب می کنی نه این دیگر نمی شود مانتوی تو نیم بند انگشت از حد مجاز کوتاهتر است باید عوضش کنی...

 

بعد می روی به سراغ شلوارم...این مظاهر غرب چیست که به پا کردی؟ چرا جلوی شلوارت پاره است؟ تو رپی؟ باید تعهد بدهی که دیگر اینگونه به خیابان نیایی و الا می بریمت وزرا...

 

 

حالا نوبت صورتم است...وا اسلاما..این همه آرایش برای چیست دختر ؟ مگر به عروسی می روی تازه به عروسی هم اگر می روی نباید آرایش کنی...برای چه ابروهایت را برداشتی مگر تو ازدواج کردی؟ تو در کدام خانواده بزرگ شدی که گذاشتند در این سن و سال موهایت را رنگ کنی؟ تو مظهر فسادی با آن بینی عمل کرده ات. عینکت را ببین...مثلا فکر کردی من نخواهم فهمید که این را برای جلب نظر پسرها می گذاری؟ همین الان اگر دکتر چشم پزشک اینجا بود به تو می گفتم که چشمانت ضعیف نیست و تو فقط به دنبال بی حجابی هستی...وای این را ببین....چرا دستکش دستت نیست؟ چرا ساعت مارک دار دستت است...دختر جان تو مال کدام خانواده ... هستی که این چنین تو را ... بار آورده اند...و من فقط نگاهت می کنم. باید موهایت را بگذاری زیر روسری و الا باید از ته بزنیشان...تو اصلا از ذات مشکل داری...

 

تو خیلی زنی...اندامت خیلی زنانه است...نه نه اینجوری نمی شود. تو باید خودت را تغییر بدهی و الا تبعیدت می کنیم به جایی که هیچ مردی نباشد...

 

 

تو عامل فسادی می فهمی؟ همه بدبختی های این مملکت از توست...

 

 

از تویی که اینگونه  راه می روی و لباس می پوشی...تو اصلا نباید زن باشی...باید درشت باشی. باید مردانه راه بروی و مردانه لباس بپوشی و مردانه زندگی کنی ...مثل ما...اصلا نباید ظرافت های زنانه ات پیدا باشد...

 

دیگر جایی از وجودم را نمی یابی که به آن انگ بزنی پس مقنعه ام را کنار می زنی و فریاد می زنی وا تو اصلا جایت در وزراست راه بیوفت و من نمی دانم پوشیدن یک لباس با یقه هفت آن هم زیر مانتو آن هم زیر مقنعه کجای مردانگی این مردان را به وجد می آورد.

 

تو وجودم را می کاوی و من فقط نگاهت می کنم...تو مرا می بویی و با خشم یک سطل آب بر سرم خالی می کنی که من خود خود فسادم...من فقط نگاه می کنم...همین...حرف می زنی داد می زنی تحقیرم می کنی تهدیدم می کنی و من فقط نگاه می کنم...

 

دلم می خواهد همین اینجا در همین لحظه خدایی که می گویی هست بیاید به قضاوت بنشیند...حرفهایت تمام نمی شود..از همه وجودم از همه هستیم انگ فساد می زنی انگ بی دینی انگ بی حرمتی انگ بی حجابی...

 

حرفهایت تمام نمی شود. و من فقط نگاهت می کنم...وقتی سکوتم را می بینی به وجد می آیی زن فریب خورده که مرا امر به معروف کرده ای و نهی از منکر زن مسخ شده...دستمالی از جیبم در می آورم...به صورتم می کشم...ببین سفید است...هیچ رنگی روی آن نیست که من صورتم را به آن آذین داده باشم...

 

 

این عطر وجود من است نه کنزو لاگست و دیور...این عطر زن بودن من است

 

 

ببین این رنگ موی من است نه رنگ مویی که تو فکر می کنی...مانتویم را ببین هیچ جایی از بدنم را به نمایش نمی گذارد که بدنم را اسیر یک مشت خرافه و حقارت  می کند...

 

 

من یک زنم مثل تو او با همه خصایص زنانگی...من آفریده اویم...چه کنم که زنم؟ در خانه حبس شوم؟ وجودم را به تحقیر ببرم؟ برای چه؟ اگر چادر سرم کنم و زیر آن هیچ نپوشم خوب است؟ زن هایی از خودتان دیده ام که لباس های آنچنانی می پوشند روی چادر به سر می کنند آنها خوبند؟

 

می دانی همچنس من تو با من مشکل نداری

 

 

تو با زن بودن من مشکل داری...همه جرم من اینست که زنم...یک زن با همه زنانگیش...

 

 

با همه ظرافت های زنانگی...با همه عطر وجود زنانگی...تو مشکلت اینست نه حجاب من نه یک تار موی من نه دستان بدون دستکشم...

 

 

می دانی مشکل تو اینست که مسخ شدی...مسخ یک مشت مرد

 

 

...مردهایی که خواستند و خواستند و خواستند که حکومت کنند...که ریاست کنند...که زن را این موجود لطیف را در پستو های خانه حبس کنند...می دانی زن مسخ شده تو ابزاری...تو آلت دستی برای ریاست آنها...اگر همسرت یا بهتر است بگویم مردت را فردا با زنی دیگر ببینی نمی توانی اعتراض کنی چون خودت چون خود خودت این حق را به او دادی که تحقیرت کند و به اسارت بردت...

 

تو مادری ولی به فرزند یعنی به فرزند پسرت این اجازه را می دهی که تو را به اسارت خانه بکشد...باور کن یک تار موی من یا بوی عطر من یا رنگ لبهای من باعث فساد نیست...باعث بی حجابی نیست...دنبال فساد در جایی بگرد که خود عامل فساد است...من عامل نیستم...

 

مــن زنــــم...یک انسان...یک آفریده خدای تو...درست مثل تو...ولی معتقدم به حق انتخاب به آزادی و به حقوق برابر...

 

من معتقدم به آزادی و تو معتقدی به اسارت...خوب وجودم را گشتی ولی هیچ نیافتی که نشانی از بی شرمی باشد...تو مشکل با وجود من است...با رنگ وجودم با عطر وجودم با طرح وجودم نه با نوع لباسم و نوع آرایشم...

 

ولی این را باور کن که من یک زنم با همه ظرافت های زنانه و با همه حقوق انسانی...نمی گویم به من احترام بگذار...می گویم به خودت به زن بودن خودت احترام بگذار...همین...

 

حالا کجا باید برویم؟

 

حرفهایم تمام می شود ...تو می روی و زن دیگری می آید...و باز بازی از نو...

 

 

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 7:50
تنهایم
سادگی

سنجاقک کوچکی بود

هدیه ای بی سبب

شبنمکی بر لبان عاشقت

وقتی که زیر باران غریبه ای را

می خواندی

حالا سالها گذشته است

و دیگر باران آبی نیست

چرا

خیال می کنی

هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم

من

آن هم من

خواب

آن هم بر چشم های من

نمی شنوی ؟

صدای انفجار بزرگی را

که هر لحظه درون سینه ام

شیطنت می کند

ترانه بخوان

غریبه را بخوان

تا ببینم چگونه در آغوشش

رها می شوی

دعایت می کنم

با چشمانی خونین مجمر.

بار خود را بستم

رفتم از شهر خیالات سبک بیرون


دلم از غربت سنجاقک پر


گذر می کنم بی تو

در انزوای شهرم

در سیاهی پایتخت

در فرار از خود

در بی قراری شیرین

گذر می کنم بی تو

با یادت

که زیبا ترین رقص ها را

کنار شعله ای در نم نمک باران

نشانم دادی

هدیه ای بی سبب از تو

در دستم است

برای من که اینچنین فقیرم

همین سنجاقک کوچک ثروتی است

ببین ! سنجاقکت جان می گیرد

پرواز می کند

کوچک است و زیبا

ولی افسوس

افسوس که برای دیدن پرواز سنجاقک

تنهایم

چقدر هم تنها
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:10
نمیدانم

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمیرسد.

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:57
شهر هرت...

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب

شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن

شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌دوباره لاف زدی؟؟

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت

شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند

شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف

شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن

شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن

شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری

شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام

شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه

شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن

شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..

شهر هرت جایی است که .......

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 22:21
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:2
یک سالگی سنجاقک!!!!!





من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم
باور کن!!!!
من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ؛ کودکانه
ساده و روستایی
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم........
آن لحظه هایی که تو را به نام مینامیدم


دوستت داشتم همیشه.....
و سنجاقک رو به خاطر تو ساختم.....
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:59
نا امید
میخوام برم یه جایی که از زنده بودنم لذت ببرم....
نه اینکه عذاب بکشم ....
نه اینکه بزرگترین آرزوم مرگ باشه
دارم خفه میشم


در مرز نگاه من
از هر سو
دیوار ها
بلندند
دیوار ها
چون نومیدی
بلندند

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:47
این مشخصات چه کشوری است؟؟؟؟(اگه فهمیدین!!!!)
20ميليون فقير،

 7 ميليون بيكار،

 4 ميليون معتاد،

 300 هزار زن تن فروش ؛

 14 ميليون بيمار روانى ،

 600 هزار كودك كارگر ،

 يك و نيم ميليون محروم از تحصيل ،

8 ميليون بيسواد ،

 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها ،

450 هزار تصادف در سال ، 40

 هزار بيمار ايدزي،

 سن بزهکاري زير 10 سال ،

کف سني فحشا 14 سال ،

 و کف سني اعتياد 13 سال

 و...

اينجا ايران توست عزيزم

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 21:23
؟

نمیدونم چرا امروز آپ کردم ؟

فقط میدونم خستم اونقدر که ......

طبق معمول بی خیال

از این عکس خوشم اومد.....

مثل من اسیره ... اسیر دردی که خودشم نمیدونه چیه خیلی وقت که زندگیم هم مجازی شده مثل خودم.

یادم نبود اینجا دفتر خاطراتم نیست.....

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 16:34
درد من
درد من حصار برکه نيست

درد زيستن با ماهياني است

 که فکر دريا به ذهنشان خطور نكرده است......

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:58
مرا فریاد کن..
قصه نیستم، که بگویی...

نغمه نیستم، که بخوانی...

 صدا نیستم، که بشنوی...

 یا چیزی چنان که ببینی...

 یا چیزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم..

 مرا فریاد کن..

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:50
پر پرواز ندارم

پر پرواز ندارم

اما دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی كه مرغان مهاجر

در دریاچه ماهتاب

پارو میكشند

خوشا رها كردن و رفتن!

خوابی دیگر

به مردابی دیگر!

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر!

خوشا پر كشیدن ،خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی!

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 15:16
پرواز
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست.
 لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي.
 پرهايش را بزن...
خاطره پريدن با او کاري مي کند که
 
 
خودش را به اعماق دره ها پرت کند.
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:20
فریاد
در به در تر از باد زیستم

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید....

ای تیز خرامان !

لنگی ِپایِ من از

ناهمواریِ راه شما بود.....

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 15:31
من نگویم....

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 16:31
هرزه مردان دیار ما

((مگه میشه از یه گوشت توپ که جلو ماشینت ادا اطوار میاد گذشت؟))

این حرف را یکی از همکاران متاهل می گفت .این همکار محترم نه دون ژوان است نا بیمار روانی یک انسان عادی ، ایرانی، مذهبی با ظاهری عادی و زندگی متعارف است .

 در ایام محرم آنقدر بر سینه زده بود که تا مدت ها از جوش های چرکی ناشی از ضربات محکم به سینه اش خون بیرون می آمد .

این اقا به تازگی صاحب دختری شده است و زمانی که نام نوزاد را از او پرسیدم با نگاهی عمیق در چشمان من نگاه کرد و گفت :(( به نام نامی خانم فاطمه زهرا اسم دخترم را زهرا گذاشته ام  ))

 این آقا معمولا هفته ای یکبار همسرش را به خانه مادر می فرستد تا بتواند فاحشه ای را در خیابان سوار کند و به خانه ببرد . و فردای آنروز این کار را با افتخار برای بقیه تعریف کند .

اسم این آدم مهم نیست که این فرد یک تیپ فکری حاکم بر بسیاری از مردان ما است .مردانی که زنشان دیگ زود پز و  دستگاه تولید مثل هستند و شب جمعه ای هم می شود از سر سیری با آنان به صبح رسید .

 به جرات می گویم که در هر محیطی که بوده ام درصد بالایی از مردان آن جمع همیشه نیم نگاهی به زنان دیگر داشته اند  و تعهد را در پر کردن معده همسر و پرداخت ماهیانه به او می دانسته اند . و درد سر های پایین تنه شان را همیشه دستمال فواحش و دیگر زنان التیام داده است .

  دردا که در جامعه ای که وجدان و انسانیت را باید از کتاب و ضمیری غیر از ضمیر خویش به عاریت گرفت نمایی جز این نمی توان انتظار داشت.

http://www.roozbeh.net

نویسنده:روزبه روزبهانی

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 15:0
صلح
سلام به همه ی آدما...

سیاه... سفید...

مسلمونای محترم... مسیحیای عزیز ..... زرتشتیان گرامی

خلاصه همه....

امروز چند تا قسمت از شعر معروف صلح(یانیس ریتسوس)رو میذارم

تا از جو جمهوری اسلامی خارج بشیم!

 

 

صلح ، عطر غذا در شامگاهان است(وجود نداره!)

هنگام كه توقف ماشيني در خيابان نه به معناي ترس است(میشه؟)

هنگام كه صداي كوبشي بر در ، به معناي حضور رفيقي است(نه اصلا!)

و گشودن پنجره اي در هر ساعت به معناي آسماني است كه چشم هايمان را به ميهماني زنگوله هاي دور دست رنگ هايش مي برد ، (خودتون میدونین!)

صلح است اين

هنگام كه زندان ها به كتابخانه ها بدل گشته اند(همه چیز ممکنه!)

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 20:59
عید همگی مبارک.....

سلام به همه ی دوستای مهربونم

این دفعه قرار بود فقط عکس باشه

ولی..........

همیشه یه حرفایی تو دل آدم میمونه ...........

برای همه ی فرشته های زمینی سال خوب -پر از شادی-آزادی-سلامتی و همه ی سین های خوب دیگه!آرزو میکنم

و یه چیز دیگه:

http://irandokht1981.blogfa.com/

سر بزنین پشیمون نمیشین!

دوستدار شما

                         ستاره

 

 

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:22
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم.

سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی، 2567 شاهنشاهی و 1387 خورشیدی. اگرچه پیامبراسلام 1387سال پیش هجرت کردند ولی سرزمین آریایی من 5645 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت 2361 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1182 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از1387 سال می باشد. به سرزمین خود ببالید

 

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:45
هفت سین!!!!!!
هفت سين بعضیا!!!!! : سنگسار، سرکوب، سانسور، سلول، سياهچال، سوگواري، سياه پوشي و سينه زني

نمیخواستم چیزی بگم ولی انگار دل خیلیا خونه....

این جز نظرات یکی از دوستان محترم هست.....

<<پیشنهاد میکنم اینها را هم اضافه کنید:
سرطان-سردرد-سل-سرخک-سیاه زخم-سکته-
البته چند تای دیگم میگم ولی شما باید خودتون س به اول اون اضافه کنید
شکنجه-قطع اعضای بدن-شلاق-بریدن سر-یورش -

>>

و با تمام این حرف ها....

 

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:7
من یا تو؟؟؟

 

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

می تواند تنها یك همسر داشته باشد


و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه لازم است

 ولی تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی!

در محبسی به نام بكارت زندانی است


و تو . . .

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی


او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد.


او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

او مادر می شود و همه جا می پرسند


نام پدر....


و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود ...مادر می شود ...پیر می شود و میمیرد

وقرن هاست كه اوعشق می كارد و كینه درو می كند

چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان


جوانی بر باد رفته اش را می بیند

و در قدم های لرزان مردش ،گام های شتابزده جوانی برای رفتن

و درد های منقطع قلب مرد ،

سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده


و پیری مرد


رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد.


خداوندا تو میدانی که انسان بودن


و ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی میکشد آنکس که انسان است


و از احساس سر شار است . . . . .

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 21:3
اینجا ایران است .....
اینجا ایران است .

حكومتش ،حكومت امام زمان است .

همه کارها بر مبنای قرآن است .

رهبرش ،رهبر مستضعفین جهان است .

قوت غالب مردم نان است .

 بهای نان،به قیمت جان است .

ثروتش برای فلسطینیان است .

دانشگاهش ،ستاره باران است .

جای روشنفكرانش ، زندان است .

هر كه فریاد بزند ،از كافران است.

اینجا ایران است .......

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 1:2
آزادی......
آزادی هدف زندگی است.


بدون آزادی زندگی ابدا معنی ندارد .


منظور از آزادی - آزادی سیاسی - اجتماعی یا اقتصادی نیست .


آزادی یعنی آزادی از زمان - آزادی از ذهن و آزادی از آرزو...

--------------------------------------------------------------------

و شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست..

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 18:53
ایران عزیزم
چرا باید به ایران افتخار كنیم ؟

 آیا میدانید : اولین مردمانی كه سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع كرد ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه اسب را به جهان هدیه كردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه حیوانات خانگی را تربیت كردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده كردند ایرانیان بودند .

 آیا میدانید : اولین مردمانی كه مس را كشف كردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه آتش را در جهان كشف كردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه ذوب فلزات را آغاز كردند ایرانیان بودند در شهر سیلك در اطراف كاشان .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه كشاورزی را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه نخ را كشف كردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند .

 آیا میدانید : اولین مردمانی كه سکه را در جهان ضرب كردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ایرانیان بودند .

 آیا میدانید : اولین مردمانی كه كشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یكی از پادشاهان زن ایرانی.

آیا میدانید : اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با 115 سرباز .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند .

 آیا میدانید : اولین مردمانی كه شیشه را كشف كردند و از آن برای منازل استفاده كردند ایراینان بودند .

 آیا میدانید : اولین مردمانی كه زغال سنگ را كشف كردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه مقیاس سنجش اجسام را كشف كردند ایرانیان بودند .

 آیا میدانید : اولین مردمانی كه به كرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی كه قاره آمریكا را كشف كردند ایراینان بودند و كریستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهای ایرانی كه در كتابخانه واتیكان بوده به فكر قاره پیمایی افتادند .

آیا میدانید : كلمه شاهراه از راهی كه كورش کبیر بین سارد پایتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .

آیا میدانید : كورش كبیر در شوروی سابق شهری ساخت به نام كورپولیس كه خجند امروزی نام دارد . آیا میدانید : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و برای ابراز محبت به بابلی ها به خدای آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بیش از 1000 متر بلندی داشت برای اثبات حسن نیت خود به آنان تاج گذاری كرد .

آیا میدانید : اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط كورش كبیر در شوش جهت تعلیم فن و هنر ساخته شد .

 آیا میدانید : دیوار چین با بهره گیری از دیواری كه كورش در شمال ایران در سال 544 قبل از میلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد .

آیا میدانید : اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و كشوری به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را كورش كبیر در ایران پایه گذاری كرد .

 آیا میدانید : كمبوجبه فرزند كورش بدلیل كشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ایرانی در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از میلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر یك نقاشی دیواری وجود دارد كه كمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد . او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نكرد و بی احترامی به آنان ننمود .

 آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر تهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داریك ( طلا ) و سیكو ( نقره ) را در اختیار مردم قرار داد كه بعدها رایج ترین پولهای جهان شد .

آیا میدانید : داریوش كبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت كاملا رایگان بنیان گذاشت كه به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند كه به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی كرد كه بعدها خط پهلوی نام گرفت .

 ( داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود می اندیشید . )

 

 

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 17:25
کو گوش شنوا(وصیت نامه ی داریوش)
اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.

كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 17:34
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انگاه که غرور کسی را له میکنیِِِ...

انگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران میکنی.....

انگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی.....

انگاه که بنده ای را نا دیده می انگاری....

انگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خورد شدن غرورش را نشنوی....

انگاه که خدا را میبینی

ولی بنده ی خدا را نادیده می گیری....

می خواهم بدانم

دستانت را به سوی کدام اسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟؟

به سوی کدام قبله نماز میگزاری که دیگران نگزارده اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 20:8
بازم ایران ما.......
ما چون ایرانی هستیم و غیرت و تعصب روی اسم کشورمون داریم بايد اينو بدونيم : به تازگی روزنامه معروفColumbus Dispatch در امریکا مطلبی چاپ کرده که ایران رو روی نقشه جهان به شکل چاه فاضلاب کشیده و ایرانی ها رو سوسکهایی که همه جا پرسه میزنن میدونین از چی متاسفم اینکه وقتی از حضرت محمد یه کاریکاتور چاپ میشه همه اعتراض میکنن ولی الان که یه روزنامه معروف داره مستقیما به خود ما توهین میکنه هیچکس هیچ اعتراضی نداره 

 

                                                       

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 15:34
خواب را دریابیم

 

 

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها میبینم

و ندایی که به من می گوید

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

 سحر نزدیک است

 

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 10:50
غزل خوانم مباش
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 10:37
بهشت یا جهنم.....
فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد
 
خداوند  پذيرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی  دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه خداوند گفت :
اکنون بهشت را به تو نشان  می دهم
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد
ديگ غذا ...
جمعی از مردم ...
همان قاشقهای دسته بلند ...
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند
آن مرد گفت : نمی فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه  چيزشان  يکسان  است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خيلی  ساده  است
در اينجا آنها  ياد  گرفته اند  که يکديگر  را تغذيه  کنند
هر کسی  با  قاشقش  غذا در دهان  ديگری  می گذارد
چون  ايمان  دارد  که  کسی  هست  که  در دهانش  غذايی  بگذارد
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 10:25
ایران ما...
در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست هيچكس سوار بر اسب نيست هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد

 

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 10:47
ما در این شهر.....

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:24
بی تو

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:22
دریایم...

 

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

که آرام درون دشت شب خفته است

            
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:21
هرچه....
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:20
برو....

مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود

و چه بی رحمانه به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک ،

 که پر از یاد تو بود

برو ....................

برو، تا راحت تر

                                            تکه های دل خود را،آرام،سر هم بند زنم.
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:18
صبح خواهد شد.........
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:17