تبليغاتX
کوه ها باهمند و تنهایند

کوه ها باهمند و تنهایند

همچون ما باهمان ِتنهاهایان...
نمی خواستم......

میخواست.........

میخوام.........

نیست.

 

 

این قصه ی عشق و عاشقی ِ......

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 17:54
کم کم عادت کرده بودم ..... به اینکه برام وقت نداشته باشه... به اینکه بهش اعتماد نکنم...... به اینکه بدونم به جز من هستن تو زندگیش.......

ولی فقط چند ماه اونم به خاطر عشقی که داشتم موندم......

مرد مرد مرد مرد مرد مرد مرد مرد ِ نامردِ من........

 

 

پ.ن : از زبون همه زنها نوشتم!!!!!!! مخصوصا اونایی که نمیتونن بذارن و برن!

پ.ن۲:شاید مربوط به زندگی شخصیم نباشه ولی هر روز چهره کبود زن رو میبینم و میدیدم......

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:27
چی بگم ؟؟؟؟؟

نمیخوام تموم بشه وبلاگم....چون چیزی که تموم بشه انگار نبوده......

.

.

.

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست.....

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 13:56
1
 

 

آسمان

هرجا همین رنگ است؟؟؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:20
من نیز دل به باد دادم هرچه باداباد
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 13:18
به مستوران مگو اسرار ِ مستی

                                        حدیث جان مپرس از نقش ِ دیوار

--------------> کنکور خیلی مزخرف میشه وقتی همه ازت انتظار دارن.

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:32
شده ام پریشان تر از

گیسوان دختر شرقی

در باد...........

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:40
این طایفه از مرده ستانند غرامت..........

 

 

------|>میخوام اتیش  بسوزونم حتی اگه خودمم توش بسوزم مهم نیست......

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 10:35
آزادی مثل هواست

لازم نیست اونو بشناسی....

فقط باید توی اون نفس بکشی....

 

پا نوشت:"من ِ او" رو خوندین؟؟؟اگه نه حتما بخونید

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 17:29
تنهایی بهای سنگین زلال ماندن است...

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 8:59
از جنس آتش و باد

این ماییم. من. خانم ب. خانم الف. زنانی از جنس ما. این ماییم که در این جامعه با تمام فرهنگ پدرسالار وحشتناک-قدرتمندش به دنیا آمدیم، که با این فرهنگ بزرگ شدیم، که آموزه هایش کلیشه هایش ارزش هایش تقدس هایش با گوشت و خون مان عجین شد. که بزرگ شدیم، چشم باز کردیم، تازه و تازه تر دیدیم و شنیدیم، تازه شدیم، با آزادی و آگاهی انتخاب کردیم که تفاله ی جامعه ی مردسالارمان نباشیم. که متفاوت شدیم با آن چه ازمان انتظار داشتند باشیم و با آن چه اکثریت بودند. عوض شد و عوض کردیم آن چه که قابل تغییر بود، اما نتوانستیم و نمی توانیم از تمام شاخه های آن پیچک دست و پاگیر ببریم.

 

چیزهایی ماند، می ماند؛ در آن اعماق - بیشتر ناخودآگاه که گاهی می شود با جراحی ذهن بیرون اش کشید و گاهی نه، لردهایی ته نشین شده در پنهانی ترین لایه های وجود، میراث هزارهزار سال آن پیچک لعنتی. از آن ها که درست وقتی فکرش را نمی کنی، درست سر پل خربگیری، یک هو سبز می شوند و می چسبند بیخ گلویت و علی رغم تمام تعقل ات و تمام منطقت و آگاهیت و دانش ات و انتخاب ات، همان کلیشه های قدیمی را به ات تحمیل می کنند. دست خودت نیست، می دانی بد است، بیمار است، نمی خواهیش، انتخاب اش نکرده ای، با تمام سیستم زندگی و فکر و اعتقاداتت ناسازگار است، ولی لعنتی آن چنان عمیق چسبیده و آن چنان قوی خواسته هایت را جهت می دهد که زیر بار تعارض تمایلات موجود اجتماع پذیر شده ی درون ات - که تمام آن ارزش ها به وجودش رسوخ کرده - و اعتقادات و باورها و خواسته های فعلیت، و زیر بار احساس گناه از این که چرا می خواهی آن چه را که خواستن اش را تحقیر می کنی؛ له می شوی.

 

دوستی داشتیم که متریالیست سفت و سختی بود و تقریبن بی اعتقاد به همه چیز، اما بزرگ شده در یک خانواده ی مذهبی. می دانست این حرف و این منطق و این خواسته به هیچ جای باورش و فکرش و اعتقادش مربوط نیست و بلکه متعارض است اما می گفت دوست ندارم همسرم با مرد غریبه روبوسی کند. می گفت چه کنم، می دانم اعتقادی ندارم، اما این طور بزرگ شده ام. این طور راحت ترم.

 

این ماییم. دخترانی که هر بار از پنهان شدن در آغوش مردی، از نمایشی از قدرت و توانایی و اقتدار از پارتنرشان، از بوسه ای هالیوودی با فاعلیت مرد، از سپردن کارها به مردی که اداره شان کند، از تصویر کلاسیک مردانه، از الگوی قدیمی و هژمونیک مردانگی لذت می برند، احساس گناه می کنند از داشتن ریشه هایی چنین مردسالار. که هر بار از یک مرد کلاسیک ساخته ی آن فرهنگ خوش شان آمد فحش دادند به خودشان و مجبور شدند از دل-خواسته بگذرند. که توی اندک مردهای روشن فهیم غیرمردسالار گشتند دنبال نشانه هایی اندک و ظاهری از آن ابرمرد اسطوره ای که دل شان را خوش کند و آرامش را هدیه کند به دخترک صورتی پوش درون شان که عمری می برد تا بتواند صورتی ها را از تن درآورد و رنگ خودش را پیدا کند. که پارتنرهای پرفکت معقول منطقی دوست داشتنی را رها کردند فقط چون زن سنتی درون شان را نمی توانستند ارضا کنند. ماییم که عقل مان یک چیز را انتخاب کرد و روان مان آن قدر قوی نبود که بتواند پا به پای انتخاب مان بیاید. ماییم که گذار می کنیم از مادران مطبخ نشین مان به دختران آزاد جسور رها از پیچک مان، و در این گذار خودخواسته می پیچیم و می تابیم و همان قدر رنج می بریم که لذت. شاید بیشتر.

این ماییم. از این جا رانده و از آن جا مانده. در گذاری خودخواسته و ضروری و گزیرناپذیر. چوب دو سر طلا. ناتوان از تحمل الگوی کلاسیک مردانگی و در عین حال عاجز و کلافه از گاهی اوقات ته دل خواستن اش، اقلن خواستن آن اندک خصایص دوست داشتنی غیرآزارنده که بدبختانه علی رغم بی ربط بوده گی انگار فقط در فرهنگ مردسالار می توانند تولید شوند.

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 14:29
هنوز هم ذهن من
در پس غبار گذشت زمان
می نگارد چهره ات را
و قلب من در شوق دیدارت می تپد
هر چند فرسنگ ها از تو دورم
ولی باکی نیست
من به فردائی می اندیشم
که عطر دل انگیز حضورت
مرا اسمانی نماید
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 14:16
من انسانم؟؟؟؟؟

اگر به خانه ی من آمدی!...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم

یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند.

یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا

یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم.

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است .

قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم

پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم راباد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود.

صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه میزنندم بغضم را در گلو خفه كنم.

یك كپی از هویتم را هم می خواهم برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیرتقدیمم می كنند .

تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!

و سر آخر اگر پولی برایت ماند...برایم یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....ورویش با حروف درشت بنویسم "من یك انسانم"..." من هنوزیك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم"!!!

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 14:47
 

ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم

با این همه مستی ز تو هشیارتریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بده ، کدام خونخوارتریم

 

|+|
نوشته شده توسط اروند در و ساعت 21:3
روز جهانی کوروش بزرگ

روز ۲۹ اکتبر مطابق با هشت آبان ماه

   روز جهانی                     کوروش بزرگ                 بر همه ی شما

 ایران دوستان خجسته و شادباش باد.

امیدوارم روزی تمامی ایرانیان این روز را در پاسارگاد جشن بگیرند.

|+|
نوشته شده توسط اروند در و ساعت 19:42
مفاتیح آپ دیت شده
نمردیم و زیارت نامه امام خمینی را هم دیدیم.

زیارتنامه امام خمینی در مفاتیح جدید (امامزاده صالح)

 
1zoyv77.jpg

2yn1deo.jpg

View Full Size Image

بلاخره مفاتیح با چاپ جدید رسید !!! زیارتنامه امام خمینی هم در آن درج شده است.

|+|
نوشته شده توسط اروند در و ساعت 19:15
من زنم.....
جلویم را می گیری. با خشونت نگاهم می کنی. دستت را دراز می کنی و مقنعه ام را به جلو می کشی می گویی آفرین اینطور بهتر است...بعد با نگاهت مانتوم را وجب می کنی نه این دیگر نمی شود مانتوی تو نیم بند انگشت از حد مجاز کوتاهتر است باید عوضش کنی...

 

بعد می روی به سراغ شلوارم...این مظاهر غرب چیست که به پا کردی؟ چرا جلوی شلوارت پاره است؟ تو رپی؟ باید تعهد بدهی که دیگر اینگونه به خیابان نیایی و الا می بریمت وزرا...

 

 

حالا نوبت صورتم است...وا اسلاما..این همه آرایش برای چیست دختر ؟ مگر به عروسی می روی تازه به عروسی هم اگر می روی نباید آرایش کنی...برای چه ابروهایت را برداشتی مگر تو ازدواج کردی؟ تو در کدام خانواده بزرگ شدی که گذاشتند در این سن و سال موهایت را رنگ کنی؟ تو مظهر فسادی با آن بینی عمل کرده ات. عینکت را ببین...مثلا فکر کردی من نخواهم فهمید که این را برای جلب نظر پسرها می گذاری؟ همین الان اگر دکتر چشم پزشک اینجا بود به تو می گفتم که چشمانت ضعیف نیست و تو فقط به دنبال بی حجابی هستی...وای این را ببین....چرا دستکش دستت نیست؟ چرا ساعت مارک دار دستت است...دختر جان تو مال کدام خانواده ... هستی که این چنین تو را ... بار آورده اند...و من فقط نگاهت می کنم. باید موهایت را بگذاری زیر روسری و الا باید از ته بزنیشان...تو اصلا از ذات مشکل داری...

 

تو خیلی زنی...اندامت خیلی زنانه است...نه نه اینجوری نمی شود. تو باید خودت را تغییر بدهی و الا تبعیدت می کنیم به جایی که هیچ مردی نباشد...

 

 

تو عامل فسادی می فهمی؟ همه بدبختی های این مملکت از توست...

 

 

از تویی که اینگونه  راه می روی و لباس می پوشی...تو اصلا نباید زن باشی...باید درشت باشی. باید مردانه راه بروی و مردانه لباس بپوشی و مردانه زندگی کنی ...مثل ما...اصلا نباید ظرافت های زنانه ات پیدا باشد...

 

دیگر جایی از وجودم را نمی یابی که به آن انگ بزنی پس مقنعه ام را کنار می زنی و فریاد می زنی وا تو اصلا جایت در وزراست راه بیوفت و من نمی دانم پوشیدن یک لباس با یقه هفت آن هم زیر مانتو آن هم زیر مقنعه کجای مردانگی این مردان را به وجد می آورد.

 

تو وجودم را می کاوی و من فقط نگاهت می کنم...تو مرا می بویی و با خشم یک سطل آب بر سرم خالی می کنی که من خود خود فسادم...من فقط نگاه می کنم...همین...حرف می زنی داد می زنی تحقیرم می کنی تهدیدم می کنی و من فقط نگاه می کنم...

 

دلم می خواهد همین اینجا در همین لحظه خدایی که می گویی هست بیاید به قضاوت بنشیند...حرفهایت تمام نمی شود..از همه وجودم از همه هستیم انگ فساد می زنی انگ بی دینی انگ بی حرمتی انگ بی حجابی...

 

حرفهایت تمام نمی شود. و من فقط نگاهت می کنم...وقتی سکوتم را می بینی به وجد می آیی زن فریب خورده که مرا امر به معروف کرده ای و نهی از منکر زن مسخ شده...دستمالی از جیبم در می آورم...به صورتم می کشم...ببین سفید است...هیچ رنگی روی آن نیست که من صورتم را به آن آذین داده باشم...

 

 

این عطر وجود من است نه کنزو لاگست و دیور...این عطر زن بودن من است

 

 

ببین این رنگ موی من است نه رنگ مویی که تو فکر می کنی...مانتویم را ببین هیچ جایی از بدنم را به نمایش نمی گذارد که بدنم را اسیر یک مشت خرافه و حقارت  می کند...

 

 

من یک زنم مثل تو او با همه خصایص زنانگی...من آفریده اویم...چه کنم که زنم؟ در خانه حبس شوم؟ وجودم را به تحقیر ببرم؟ برای چه؟ اگر چادر سرم کنم و زیر آن هیچ نپوشم خوب است؟ زن هایی از خودتان دیده ام که لباس های آنچنانی می پوشند روی چادر به سر می کنند آنها خوبند؟

 

می دانی همچنس من تو با من مشکل نداری

 

 

تو با زن بودن من مشکل داری...همه جرم من اینست که زنم...یک زن با همه زنانگیش...

 

 

با همه ظرافت های زنانگی...با همه عطر وجود زنانگی...تو مشکلت اینست نه حجاب من نه یک تار موی من نه دستان بدون دستکشم...

 

 

می دانی مشکل تو اینست که مسخ شدی...مسخ یک مشت مرد

 

 

...مردهایی که خواستند و خواستند و خواستند که حکومت کنند...که ریاست کنند...که زن را این موجود لطیف را در پستو های خانه حبس کنند...می دانی زن مسخ شده تو ابزاری...تو آلت دستی برای ریاست آنها...اگر همسرت یا بهتر است بگویم مردت را فردا با زنی دیگر ببینی نمی توانی اعتراض کنی چون خودت چون خود خودت این حق را به او دادی که تحقیرت کند و به اسارت بردت...

 

تو مادری ولی به فرزند یعنی به فرزند پسرت این اجازه را می دهی که تو را به اسارت خانه بکشد...باور کن یک تار موی من یا بوی عطر من یا رنگ لبهای من باعث فساد نیست...باعث بی حجابی نیست...دنبال فساد در جایی بگرد که خود عامل فساد است...من عامل نیستم...

 

مــن زنــــم...یک انسان...یک آفریده خدای تو...درست مثل تو...ولی معتقدم به حق انتخاب به آزادی و به حقوق برابر...

 

من معتقدم به آزادی و تو معتقدی به اسارت...خوب وجودم را گشتی ولی هیچ نیافتی که نشانی از بی شرمی باشد...تو مشکل با وجود من است...با رنگ وجودم با عطر وجودم با طرح وجودم نه با نوع لباسم و نوع آرایشم...

 

ولی این را باور کن که من یک زنم با همه ظرافت های زنانه و با همه حقوق انسانی...نمی گویم به من احترام بگذار...می گویم به خودت به زن بودن خودت احترام بگذار...همین...

 

حالا کجا باید برویم؟

 

حرفهایم تمام می شود ...تو می روی و زن دیگری می آید...و باز بازی از نو...

 

 

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 7:50
تنهایم
سادگی

سنجاقک کوچکی بود

هدیه ای بی سبب

شبنمکی بر لبان عاشقت

وقتی که زیر باران غریبه ای را

می خواندی

حالا سالها گذشته است

و دیگر باران آبی نیست

چرا

خیال می کنی

هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم

من

آن هم من

خواب

آن هم بر چشم های من

نمی شنوی ؟

صدای انفجار بزرگی را

که هر لحظه درون سینه ام

شیطنت می کند

ترانه بخوان

غریبه را بخوان

تا ببینم چگونه در آغوشش

رها می شوی

دعایت می کنم

با چشمانی خونین مجمر.

بار خود را بستم

رفتم از شهر خیالات سبک بیرون


دلم از غربت سنجاقک پر


گذر می کنم بی تو

در انزوای شهرم

در سیاهی پایتخت

در فرار از خود

در بی قراری شیرین

گذر می کنم بی تو

با یادت

که زیبا ترین رقص ها را

کنار شعله ای در نم نمک باران

نشانم دادی

هدیه ای بی سبب از تو

در دستم است

برای من که اینچنین فقیرم

همین سنجاقک کوچک ثروتی است

ببین ! سنجاقکت جان می گیرد

پرواز می کند

کوچک است و زیبا

ولی افسوس

افسوس که برای دیدن پرواز سنجاقک

تنهایم

چقدر هم تنها
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:10
نمیدانم

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمیرسد.

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:57
شهر هرت...

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب

شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن

شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌دوباره لاف زدی؟؟

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت

شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند

شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف

شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن

شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن

شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری

شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام

شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه

شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن

شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..

شهر هرت جایی است که .......

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 22:21
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:2
یک سالگی سنجاقک!!!!!





من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم
باور کن!!!!
من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ؛ کودکانه
ساده و روستایی
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم........
آن لحظه هایی که تو را به نام مینامیدم


دوستت داشتم همیشه.....
و سنجاقک رو به خاطر تو ساختم.....
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:59
نا امید
میخوام برم یه جایی که از زنده بودنم لذت ببرم....
نه اینکه عذاب بکشم ....
نه اینکه بزرگترین آرزوم مرگ باشه
دارم خفه میشم


در مرز نگاه من
از هر سو
دیوار ها
بلندند
دیوار ها
چون نومیدی
بلندند

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 11:47
این مشخصات چه کشوری است؟؟؟؟(اگه فهمیدین!!!!)
20ميليون فقير،

 7 ميليون بيكار،

 4 ميليون معتاد،

 300 هزار زن تن فروش ؛

 14 ميليون بيمار روانى ،

 600 هزار كودك كارگر ،

 يك و نيم ميليون محروم از تحصيل ،

8 ميليون بيسواد ،

 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها ،

450 هزار تصادف در سال ، 40

 هزار بيمار ايدزي،

 سن بزهکاري زير 10 سال ،

کف سني فحشا 14 سال ،

 و کف سني اعتياد 13 سال

 و...

اينجا ايران توست عزيزم

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 21:23
؟

نمیدونم چرا امروز آپ کردم ؟

فقط میدونم خستم اونقدر که ......

طبق معمول بی خیال

از این عکس خوشم اومد.....

مثل من اسیره ... اسیر دردی که خودشم نمیدونه چیه خیلی وقت که زندگیم هم مجازی شده مثل خودم.

یادم نبود اینجا دفتر خاطراتم نیست.....

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 16:34
درد من
درد من حصار برکه نيست

درد زيستن با ماهياني است

 که فکر دريا به ذهنشان خطور نكرده است......

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:58
مرا فریاد کن..
قصه نیستم، که بگویی...

نغمه نیستم، که بخوانی...

 صدا نیستم، که بشنوی...

 یا چیزی چنان که ببینی...

 یا چیزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم..

 مرا فریاد کن..

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 19:50
پر پرواز ندارم

پر پرواز ندارم

اما دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی كه مرغان مهاجر

در دریاچه ماهتاب

پارو میكشند

خوشا رها كردن و رفتن!

خوابی دیگر

به مردابی دیگر!

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر!

خوشا پر كشیدن ،خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی!

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 15:16
پرواز
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست.
 لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي.
 پرهايش را بزن...
خاطره پريدن با او کاري مي کند که
 
 
خودش را به اعماق دره ها پرت کند.
|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 12:20
فریاد
در به در تر از باد زیستم

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید....

ای تیز خرامان !

لنگی ِپایِ من از

ناهمواریِ راه شما بود.....

|+|
نوشته شده توسط سنجاقک در و ساعت 15:31